i need u & kiss of life

اخر نمیدانم چرا این قدر اخم میکنم و این دو ریسمان را بهم گره میزنم...

مثلا میخواهم چه چیزی را ثابت کنم؟!

مثلا این که خیلی با جذبه و مغرور هستم...؟! یا اصلا به هیچ کدام از شما ها باج نمیدهم... و یا مثلا از

دماغ فیل افتاده ام...؟!

چرا اصلا به هیچ کدام از متلک های این پسر های مو سیخ سیخی که مرا یک دو جنسه فرض میکنند

توجه نمیکنم ...

و چرا کاپشن بهرام را میپوشم و دست در جیب میکنم کلاه به سر می گذارم و خودم را قونچ می کنم

و می روم بیرون...

و مثلا چرا مثل پسر ها موهایم را تا پس گردنم کوتاه میکنم... و بهرام باید سرم داد بکشد...

"بدبخت چرا موهاتُ کوتا کردی... موی دختر باس بُلَن باشه !... خاک تو سرت !"

من هم دلم میخواهد این وقت ها انگشت فاکم را بیاورم بالا و بگویم اخر به تو چه مربوط ؟!... عهده دار

موهای خودم هم نیستم...؟!

اما...

اما وقتی یکی از این پسر هایی که تیپ های هنری دارند و ریش بلند میکنند و بافتنی های گشاد

می پوشند... یا از این پسر های مذهبی مثبتی که پیراهن ها سفید گشاد یقه اخوندی به تن میکنند  

با شلوار های پارچه ای یا کتان که خودت را جر هم بدهی نگاهت نمیکنند را

میبینم...گل از گلم می شکفد و میخواهم دلبری کنم و مخی بزنم...حالا مگر با این تیپ جوات میشود ...

لامصّب ...

 

+ـ محض خنده فقط !

+ وقتی سپیده مرا با ان پوتیین های شبیه پوتین سربازی و موهای کوتاه کرده می بیند

با ذوق میگویید: اعزام کیه اوا...؟!

+ وقتی چهارشنبه مقنعه را از سر کشیدم...یک دقیقه مرا با هنگ نگاه کرد و گفت:...ریکا بیی بوردی!

+ تاريخ ساعت نويسنده مَستِر شولا به دوش